دو تا بچه رو تصور کنید که هر دو تازه وارد کلاس اول شدن ، هیچکدومشون هنوز نظر مشخصی دربارهی ریاضی ندارن. ده سال بعد، یکیشون با دیدن یه مسئلهی ریاضی ذوق زده میشه، اون یکی حتی با دیدن یه معادلهی ساده دلشوره میگیره. چی این مسیر رو اینقدر متفاوت کرده؟ جواب، برخلاف تصور رایج، لزوماً به «استعداد ذاتی» برنمیگرده — بلکه به یه چیز خیلی مشخصتر: معلمی که اولین بار ریاضی رو بهشون یاد داد.
تحقیقی که ترس رو ردیابی کرد
در سال ۲۰۱۰، تیمی از پژوهشگران به سرپرستی سیان بیلاک (روانشناس دانشگاه شیکاگو، همون کسی که تحقیقاتش رو تو پست قبلی دربارهی استرس امتحان هم بررسی کردیم) یه مطالعهی جالب رو در مجلهی معتبر PNAS منتشر کردن. اونا ۱۷ کلاس اول و دوم دبستان رو، همراه با معلمهاشون (که همگی خانم بودن ، چون بیش از ۹۰ درصد معلمهای ابتدایی آمریکا زن هستن)، از ابتدا تا انتهای سال تحصیلی دنبال کردن.
نتیجه واقعاً قابلتوجه بود: ابتدای سال، هیچ رابطهای بین سطح اضطراب ریاضی معلم و عملکرد دانشآموزها وجود نداشت. اما تا پایان سال، یه الگوی واضح شکل گرفت: هرچقدر معلم یه کلاس، اضطراب ریاضی بیشتری داشت، دانشآموزهای دختر اون کلاس (نه پسرها) بیشتر این باور کلیشهای رو پذیرفته بودن که «پسرها تو ریاضی خوبن، دخترها تو خوندن»، و همین باور، مستقیماً با افت عملکرد واقعی ریاضیشون همراه بود.
نکتهی مهم اینجاست: این اتفاق از راه «سرایت مستقیم اضطراب» نیفتاد، بلکه از راه انتقال باور معلم مضطرب، حتی بدون اینکه چیزی صریح بگه، ناخودآگاه پیامهایی میفرسته که دانشآموز اونو جذب میکنه و به باوری دربارهی توانایی خودش تبدیل میکنه.

چرا فقط بعضی دانشآموزها تحتتأثیر قرار میگیرن؟
یه نکتهی جالب دیگه از همین تحقیق اینه که این اثر، گزینشی عمل میکنه ، روی همه یکسان اثر نمیذاره. کودکانی که از قبل، از منابع دیگه (خانواده، رسانه، جامعه) این باور کلیشهای رو نشنیده بودن، کمتر تحتتأثیر معلم مضطرب قرار میگرفتن. این یعنی معلم بهتنهایی «علت» نیست؛ بلکه یکی از چندین صدایییه که یا این باور رو تقویت میکنه، یا برعکسش رو نشون میده.
پس چرا بعضیها عاشقش میشن؟ نقش نوع تشویق
اگه بخش «ترس» رو بیلاک توضیح داد، بخش «عشق» رو یه تحقیق دیگه، از کارول دوک (روانشناس دانشگاه استنفورد) روشن میکنه و جالب اینجاست که این تحقیق هم دقیقاً به همون سنین ابتدایی و همون نقش معلم/والدین برمیگرده.
دوک و همکارش، صدها دانشآموز کلاس پنجمی رو با یه مسئلهی نسبتاً ساده امتحان کردن. بعد از حل مسئله، به یه گروه گفتن: «حتماً باهوشی که این رو حل کردی» (تشویق بر پایهی هوش)، و به گروه دیگه گفتن: «حتماً خیلی زحمت کشیدی» (تشویق بر پایهی تلاش). فقط همین یه جملهی کوتاه کافی بود تا مسیر بعدی این بچهها کاملاً متفاوت بشه.
وقتی بعداً بهشون این امکان داده شد که بین یه مسئلهی سختتر (که یاد میگیرن ازش) یا یه مسئلهی راحتتر (که مطمئنن حلش میکنن) انتخاب کنن، بچههایی که برای هوششون تشویق شده بودن، اکثراً مسئلهی راحتتر رو انتخاب کردن ، چون میترسیدن با شکست تو مسئلهی سخت، تصویر «باهوش بودن»شون خراب بشه. اما بچههایی که برای تلاششون تشویق شده بودن، اکثراً همون مسئلهی سختتر و چالشیتر رو انتخاب کردن ، چون یاد گرفته بودن ارزششون به تلاش کردنشونه، نه به نتیجهی بینقص.
دوک این دو الگو رو «ذهنیت ثابت» (Fixed Mindset) و «ذهنیت رشد» (Growth Mindset) نامید. کسی که ذهنیت ثابت داره، از چالش فرار میکنه چون شکست رو تهدیدی برای «هویتش» میبینه. کسی که ذهنیت رشد داره، چالش رو استقبال میکنه چون شکست رو بخشی طبیعی از یادگیری میدونه ، دقیقاً همون نگرشی که لازمهی «عاشق حل مسئله بودن» است.

دو تحقیق، یه پیام مشترک
با کنار هم گذاشتن این دو تحقیق، یه الگوی روشن به دست میاد: چه بترسیم چه عاشق بشیم، این مسیر خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنیم ، تو همون سالهای اول مدرسه شکل میگیره، و بیشتر از «توانایی ذاتی»، به پیامهایی که از بزرگسالان اطرافمون (معلم، والدین) دریافت میکنیم بستگی داره:
اگه معلم اول، خودش از ریاضی میترسه (حتی بدون اینکه صریح بگه)، این ترس میتونه ناخودآگاه منتقل بشه
اگه تشویقها بر پایهی «باهوش بودن» باشه بهجای «تلاش کردن»، کودک یاد میگیره از چالش فرار کنه تا تصویرش خراب نشه

پس یعنی سرنوشتمون با معلم اول رقم خورده؟
نه لزوماً. هم تحقیق بیلاک نشون داد این اثر گزینشیه (نه روی همه یکسان)، هم تحقیق دوک نشون داده که ذهنیت رشد، تو هر سنی قابلیادگیریه ، یعنی حتی اگه معلم اولتون بهترین تجربه رو براتون نساخته، این یه مسیر بازگشتناپذیر نیست. تغییر نوع نگاه به شکست (از «تهدید هویت» به «بخشی از یادگیری») میتونه تو هر سنی، حتی بزرگسالی، شروع بشه.
اگه والدین یا معلم هستید، پیام عملی این دو تحقیق سادهست: مراقب پیامهایی که (حتی ناخواسته) دربارهی ریاضی منتقل میکنید باشید، و تشویقهاتون رو بهجای «چقدر باهوشی»، به سمت «چقدر تلاش کردی» ببرید.
حرف آخر
عشق یا ترس از ریاضی، یه سرنوشت ثابت و ژنتیکی نیست ، یه محصول اولیه از تجربهست، که خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنیم شکل میگیره. خبر خوب اینه که، درست مثل خیلی از الگوهای یادگرفتهشدهی دیگه، این یکی هم قابلبازنویسیه ، چه شما یه دانشآموز باشید که میخواد رابطهش با ریاضی رو تغییر بده، چه یه معلم یا والدینی که میخواد این چرخه رو برای نسل بعد بهتر کنه.

